تو دوران دبیرستان که بودیم یه دانش آموز سال بالایی داشتیم که خیلی شر و شور بود. یه جورهایی از هر انگشتش یک شرارتی می بارید. این شخصی محترمی که الان دارم ازش نام می برم، نمونه و الگوی بارز هر چیز بد و زشتی بود که انتظارش رو از یک دانش آموز ندارید. نمونه بارز تنبلی، بی قیدی، بی بند و باری، بیخیالی، اخلاق بد، موجب آزار و اذیت اساتید و خلاصه مرکز و مبدا هر نوع خراب کاری، توی مدرسه بود. طوری که اگه یه اتفاق ناجوری توی مدرسه رخ می داد، از بچه های سال پایینی گرفته تا بچه های سال بالایی و اساتید و مدیر و ناظم همه می دونستند که یه پای فلانی وسطه.
لازم به گفتنه که این آقا بعدا در دانشگاه آزاد قبول شد و ادامه تحصیل هم داد. اما تا جایی که من خبر داشتم، وضعیتش در دانشگاه هم تعریفی نداشت. (حالا مگه مثلا خودم چی بودم!)
چند وقت پیش داشتم برنامه یکی از شبکه های تلویزیون رو می دیدم. مجری یه عینک آفتابی مشتی زده بود به چشماش و داشت متنش رو که از بر کرده بود جلوی دوربین بیان می کرد. وقتی داشتم به حرف هاش گوش می کردم، یکدفعه انگار یه چیزی تو گوشم زنگ زد که حامد این صدا چقدر آشناست. (لازم به گفتن نیست که گوش من اونقدر قویه که حتی صدای پشه ای رو که اون طرف اتاق داره بال می زنه رو هم نمی تونه بشنوه).
خلاصه در اثر پیگیری بیشتر اینجانب و دیدن گزارش بعدی این دوست عزیز متوجه شدم که بله گزارش گر مورد نظر همون هم مدرسه ای سال بالایی حاجیتونه.
و با حیرت فراوان دیدم که ایشون داره به چه مهارت و تسلطی کارش رو ادامه می ده و از ظواهر امر پیداست که دوستمون خیلی هم در این کار موفقه.
(من به شخصه براش آرزوی موفقیت می کنم)
اما اون چیزی که باعث شد من این پست رو بنویسم چی بود؟
تو دوران مدرسه اگر بچه ای درس خون بود، خیلی خوب بود. اگر ساکت هم بود بازم بهتر بود، اگر حرف گوش کن هم بود که دیگه نور علی نور بود. خلاصه تا جایی که من یادمه دانش آموزی رو دانش آموز خوب می دونستند که این ویژگی ها رو داشته باشه.
تذکر این مطلب هم الزامیه که خانواده هم همگام با مدرسه همین چیزها رو از بچه می خواستند و همین ها رو هم تبلیغ می کردند. بنابراین قشر زیادی از بچه ها همین طوری بار می یومدند.
(این مطلبی که می خواهم بیان کنم مطلق نیست ولی قابل تأمله)
اما وقتی وارد جامعه می شی و وقتی با کار و کسب و حتی دنیای واقعی معلمان و اساتید که همین ها رو از ما خواسته اند وارد می شیم، متوجه می شیم که برخورد و عملکرد افراد در جامعه 180 درجه با آموزه های داده شده با ما فرق داره. (حالا اگه 180 درجه نه، دیگه 179.5 درجه که هست!!!)
من در بازار مدتی کار کردم، واقعیت اینه که باید در جامعه یه جورهایی مثل همون بچه تنبل ها باشی (یعنی بهتره یه چیزهایی از اون ها یاد بگیری اگر همش رو دوست نداری). وقتی توی یه جمع هستی (حتی توی همون مدرسه) همه دور کسی جمع می شوند که از همه شلوغ تره و از همه شوخ تره. دلیلش اینه که شوخ بودن و شلوغ بودن و بازیگوش بودن و خیلی چیزهای دیگه بودن که معلم و ناظم و مادر و پدرها، ما رو از اونها منع می کردند، نه تنها بد نیست، بلکه اساس و پایه یاد گیری ها و کار آفرینی ها و نوآوری های آینده هستند.
براتون به مثال می زنم: حتما تا حالا شده که تو این مستند های تلویزیونی دو تا بچه شیر یا یچه پلنگ و ... ببینید. (اگه نشده دیگه حتما تو خیابون دو تا بچه گربه که دیدی!!) این بچه شیرها بازی می کنند، شوخی می کنند، همدیگر رو گاز می گیرند، با هم دعوا می کنند، با مادرشون بازی می کنند. حتی بار ها دیدم که می رن سر به سر اون آقا شیره می گذارن (البته نا گفته نمونه که بعضی مواقع توسط همون آقا شیره هم خورده می شوند ها).... خلاصه تا جایی که ممکنه بازی و تفریح می کنند، یه جورایی جوونی می کنند. این بازی ها و تفریح ها و جوونی کردن ها به اونها شیوه زندگی کردن رو یاد می ده. که چطوری به دنیا نگاه کنند و چطوری با مشکلات و سختی های دنیا کنار بیایند و احیانا از پس مشکلات بر بیایند. و این تجربیات کودکی و نوجوانی و جوانی در زندگی آینده اونها بسیار حیاتی است.
حالا نمی دونم چی شده که ما آدم ها حالا که اسم آدم رومون گذاشتن اینقدر متفاوت شدیم؛ هی به بچه هامون می گیم : بچه ساکت باش، بچه شلوغ نکن، بچه ورجه وورجه نکن، بچه این کار رو بکن، اون کار رو نکن و.... خلاصه این رشته سر دراز دارد.
نکات بدست آمده اینکه:
1-هر چند واضح بود که سیستم آموزشی و تربیتی کشور ما ایراد داره (منظورم سیستم آموزشی اسلام نیست ها سوء تفاهم نشه. اگه ما در این باره به اسلام توجه کنیم می فهمیم که کجای کاریم) ولی با این حال روشن تر شد که اوضاع این سیستم بیش از پیش خرابه و اگر بخواهیم رو راست باشیم باید بگیم افتضاحه و باید یه فکری به حالش بکنیم.
2-بسیاری از معیارهایی که ما بزرگ تر ها برای تربیت کودکان و نوجوانان داریم بیشتر برای راحتی و آرامش خودمونه تا برای تعالی و پیشرفت بچه ها.
3-یادمه تو مدرسه که بودیم یکی از معلم ها به این بچه های به اصطلاح تنبل (من که قبول ندارم) می گفت: درس نمی خونید، هیچ اشکالی نداره. مملکت سوپور هم لازم داره دیگه. (کنایه از این که شما بچه تنبل ها در آینده سوپور می شید. ای بدبخت ها ای بیچاره ها و ای ....). ولی راستش رو اگر بخواهید من هیچ کدوم از اون بچه هایی که به قول اساتید و معلمان تنبل بودند رو ندیدم که سوپور بشوند و حتی خیلی از اونها به جایگاه های خوبی در اجتماع رسیده اند (مثال همین دوست بنده).
4-بعضی از دوستان فکر می کنند اگر یه مطلبی از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش بشه عین وحی منزل می مونه و بارها دیدم که افراد برای سندیت دادن به حرف هاشون می گویند به خدا خودم از تلویزیون شنیدم. حال اینکه این تلویزیون رو بسیاری از افراد مانند این رفیق محترم بنده اداره می کنند و سلیقه ها و نظرات شخصی و غیر کارشناسی و خیلی چیزهای دیگه در این تلویزیون تأثیر داره. (هر چند نباید بی انصاف بود و خودم اذعان می کنم که تعداد افراد شایسته در این صدا و سیما کم نیست و از همین جا دست تمام اون زحمت کشان رو می بوسم)
در آخر این نکته رو لازم می دونم یاد آوری کنم که خیلی از این بچه های به اصطلاح تنبل، نه تنها تنبل نیستند، بلکه از بسیاری از بچه های به اصطلاح زرنگ، زرنگ تر هم هستند. ولی این سیستم ارزیابی اشتباه ما (خودمون و سیستم آموزشی مان)، با برچست زدن به این بچه ها بسیاری از اونها رو از چرخه صحیح رشد و تعالی باز می داره. چقدر خوب می شد اگر یه سیستم ارزیابی وجود داشت که افراد رو با توجه به شایستگی هاشون می سنجید و نه با توجه به افکار استاندارد های سخت و خشک از پیش تعیین شده.
این هم برای تمام دوستان زرنگ من:
بسیاری از انسان های موفق در دنیا ساختار شکن بوده اند و اگر از چیزی خوششون نیومده نه تنها باهاش کنار نیودند و تحملش نکردند، بلکه اون جور که خواسته اند تغییر داده اند. (اینه رمز پیشرفت بشر، چون اگر همه بخواهند در اون ساختار های قبلی بمونند ما هیچ پیشرفتی نمی کردیم)