تبليغاتX
HSPE

HSPE

ببخشید که پست این دفعه بوی حموم عمومی میده!

این مطلب رو از بابام اولین بار شنیدم. هرچند بعدا جاهای دیگه ای هم شنیدمش.

می گن اون زمان ها که هنوز رفتن حمام عمومی ورچیده نشده بود. یه روز پدری با پسرش رفت حموم. تو حموم حسابی نظافت کردن و همدگه رو کیسه کشیدن. یه یک ساعتی که گذشت، پدر تشنه اش شد، به پسرش گفت، بابا جون من تشنه هستم به من آب می دی. پسر بلند شد و رفت دنبال آب، تو حموم کشت دنبال یه ظرف تا برای باباش آب بیاره. خلاصه به دور و بر نگاه کرد، دید به کاسه واجبی یه گوشه افتاده. تیز کاسه رو برداشت و آب هم توش ریخت و برد برای باباش. پدر وقتی کاسه واجبی رو دید. لبخندی اندوهگین زد و آب رو خورد. بعد برگشت به پسرش گفت: بابا جون من که تو کاسه بلور به بابام آب دادم ... بعد از گذشت این همه سال تو برام تو کاسه واجبی آب آوردی. ولی تو که تو کاسه واجبی برای بابات آب میاری معلوم نیست بچه ات برات چی کار کنه.

 

آره اینم حکایت کاسه واجبی که بابام چندین سال قبل برام تعریف کرده بود. این رو نوشتم تا بهونه بشه که بگم تو زندگی ام خیلی سعی کردم به پدر و مادرم احترام بگذارم. خیلی سعی کردم همزمان با اینکه به نیازها و درخواست های خودم رسیدگی می کنم بتونم توقعات و درخواست های اونها رو هم برآورده کنم. هر چند تو یه برحه هایی نتونستم اونها رو از خودم راضی نگه دارم، ولی سر جمع یه رضایتمندی نسبی وجود داره. خدا کنه بتونم یا بتونیم از این جای زندگی به بعد هم راضی نگهشون داریم. (این ضمیر های جمع خیلی معنی و مفهوم داره ها).

 

خلاصه داستان اینکه اون پسره به جایی که باباش بهش گفته بود نرسید تا ببینه که بچه اش تو چی براش آب میاره.

می دونی چرا؟

آخه کلا حموم های عمومی تعطیل شد و اونایی که باقی موند هم به حموم نمره ارتقاء پیدا کرد.

:-D

 

حق نگهدارتون

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 22:26  توسط Hamed Sarraf  | 

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد. روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد.

تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است».

تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم».

تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد».

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است».

تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد».

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی».

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد».

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام».

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام».

تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار».

تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام».

تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام».

تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد:

«من هرگز تو را ترك نخواهم كرد».


+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 فروردین1390ساعت 6:16  توسط Hamed Sarraf  | 

نمیدونم قبلا تو این وبلاگ درباره این داستان صحبتی کردم یا نه. ولی به هر حال دوست دارم در موردش صحبت کنم.

حتما خیلی از شماها در طول دوره زندگی خواستار این بودید که یه دوست خیلی خیلی باحال و از همه نظر هماهنگ با خودتون داشته باشید. برای بعضی ها این اتفاق می افته و برای خیلی ها هم نه. بعضی ها هم برادرشون این بهترین رفیق عمرشون میشه. اما من با اینکه یه برادر خیلی خیلی با حال دارم. ولی با ای حال باز آرزو داشتم که یه همچین رفیقی خدا بهم بده. که البته تا پایان دوران دبیرستان این اتفاق نیافتاد. ولی بالاخره افتاد. یه رفیق شفیق از همین دور و برها پیداش شد. اونقدر نزدیک که حتی فکرش رو هم نمی کردم. زیاد تو حاشیه نمی رم. فقط اینقدر بگم که اونقدر از داشتن و بودن با این آدم بهره بردم و اونقدر برام حلاوت داشت که دیگه نیاز به داشتن دوست و رفیق برای گذران زندگی و خیلی چیزهای دیگه رو در خودم حس نمی کنم.

یادمه یه شب پشت موتورکه سوار بودیم و داشتیم می رفتیم شاه عبدالعظیم حسنی، پشت موتور بهش گفتم. فلانی اونقدر بهت علاقه دارم و تو اونقدر خوبی که من احساس می کنم این دنیا ظرفیت این رو نداره که من احساسم رو نسبت به تو ابراز کنم و ازت بهره ببرم. باشه ایشاالله اگه خدا راهمون داد به بهشت، اونوقت اونجا فکر کنم بتونم احساسم رو بهت ابراز کنم و ازت بهره کافی رو ببرم.

گاهی اوقات احساس می کنم که دنیا خیلی تنگه. نه از این نظر که توش سختی می کشیم.

دوست دارم وقتی ازدواج کردم. همزمان هم درس بخونم، هم کار کنم و هم زندگی (با همسرم). و در عین حال از اون درسی که خوندم و می خونم بیشترین بهره و استفاده رو برای ساختن و ایجاد دنیایی پر از عدل و داد و صمیمیت و صفا و عشق ببرم. البته هر عقل سلیمی می دونه که اینی که دارم در موردش فکر می کنم و می نویسم، خیلی سختی ها در راهش هست. اگر بخواهم بفهمونم بهتون که چقدر سخته، باید ازتون بخواهم که خودتون رو یک لجظه به جای احمدی نژاد بگذارید و یک هفته و نه بیشتر کارهای اون رو انجام بدید. برای خیلی ها دیوانه کننده و زجر آوره. خیلی ها دوست دارن عصرها که می آیند خونه، یه آغوش باز اونها رو تحویل بگیره و کمی با هم گپ بزنن. بعد شاید طرف مطالعه آزاد داشته باشه، شاید پای تلویزیون وقت بگذرونه، شاید هم بره بیرون به تفریح و گردش و ... بپردازه. شب هم که شد، یه شام گرم بزنه بر بدن و در فراق بال در بستری گرم و نرم استراحت کند.

برای بعضی دیگه این مهمه که برای جامعه خودشون مفید باشند، موثر باشند. براشون مهمه که یه خدمتی کرده باشند. (حداقل برای من مهمه).

توی یکی از فیلم هایی که دیدم. یکی ازهنرپیشه ها درباره کسی صحبت می کرد که پس از آزار و اذیت های فراوانی که شده بود. دوباره فرداش بدون وقفه و تعطیلی به کارش ادامه داد. یکی نفر ازش می پرسه چرا؟ مگه این همه آزارت ندادن مگه زجرت ندادن؟ چرا دوباره ادامه می دی؟ چرا حداقل استراحت نمی کنی؟ طرف درجواب گفته بود: تو این دنیا کسانی وجود دارند که حتی یک لحظه هم از بدی کردن دست نمی کشند. من چرا دست بکشم. (یعنی تا وقتی که اونها با تمام نیرو دارند دنیا به نیستی می کشونند من چطور می تونم ساکت باشم و استراحت کنم؟! من هم باید تلاش کنم تا دنیا رو به سمت روشنی و نور ببرم).

گاهی فکر می کنم که شاید بهتر باشه استارحت هام رو بعد از مرگ انجام بدم! شاید این دنیا خیلی جای خوبی برای استراحت کردن نباشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 فروردین1390ساعت 19:8  توسط Hamed Sarraf  | 

کار رو پیش یکی از اقوام شروع کردم. یادمه سال دوم دانشگاه بودم و یواش یواش می خواستم برای خودم یه کارایی انجام بدهم. یواشکی می گم، تو فکر ازدواج بودم. سر انگشتی یه حساب کتاب کردم و دیدم که بی مایه بدجوری فتیره. این بود که یه روز بعد از ظهر به مادرم گفتم که می خواهم کار کنم. دور و بر پر و جو کن ببین چه خبره. مادرم اصلا موافق نبود می گفت که بهتره اول درست رو تموم کنی. می گفت اگر بری تو کار حواست از درس پرت میشه. ولی وقتی دید من خیلی مصر هستم دیگه چیزی نگفت. هیچ وقت فکر نمی کردم که یک هفته یا دو هفته بعد بیاد و بگه که فلانی دنبال یه حسابدار می گرده. تازه نکته جالب این که من داشتم مهندسی برق می خوندم اصلا سر و کاری با حسابداری نداشتم. ولی نه نگفتم یادمه همون فرداش رفتم سراغش. دیدی یه وقت هایی یه آدم به طرز عجیبی تو زندگی ات سر و کله شون پیدا می شه. این فامیل ما هم همین طور بود. بابام به شدت ازت خوشش می اومد. من شخصا باهاش ارتباطی نداشتم. تا اینکه بابام برامون دستگاه بازی میکرو رو خرید. از همین فامیلمون هم خرید. از اون موقع بود که به خاطر بازی های میکرو یه کم بیشتر باهاش آشنا شدیم. منظورم از شدیم من و داداشم با هم است. ولی هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روزی پیش این فامیلمون مشغول کار بشم. الا ای حال کار حسابداری رو پیش صاحب کارم همون فامیلمون شروع کردم و به خاطر ویژگی های شخصیم که یکی اش منظم بودن بود خیلی زود کارهاش رو سر و سامان دادم و کار اپراتوری حسابداری رو هم از رو دست حسابدار قبلی اش که یه خانم جا افتاده بود یاد گرفتم. سه سال پیشش کار کردم و بعد اومد بیرون. یادمه سه ماه قبل از اینکه بیام بیرون بهش خبر دادم. اونقدر هم تعهد داشتم تا یه خانمی رو بهش معرفی کردن و من سه ماه واقعا کار رو به این خانم یاد می دادم و بعد از سه ماه با سلام و صلوات از اون مغازه اومدم بیرون.

یه روز از این روزهایی که تو مغازه بود، برگشت به من گفت: آقای صراف آدم دلش می گیره. بعضی ها میان پیش آدم و کار رو از آدم یاد می گیرند ولی بعد یادشون می ره که کی بودن و از کجا به کجا رسیدن. یادشون می ره که کی اوستاشون بوده و از کجا به اینجا رسیدن. درد دل خیلی سنگینی بود. آخه چند روز پیش با یکی از همین بچه هایی که کار رو زیر دست خودش یاد گرفته بود یه مشاجره کوتاهی داشت.

ولی این تو گوشم موند و همیشه حرمت و احترامش رو حفظ کردم شاید از قبل هم بیشتر. بالاخره شاگرد حتی اگر حسابدار هم باشه ممکنه با صاحب کارش بگو مگو داشته باشه، ولی خدا رو شکر برای ما اصلا پیش نیومد. نه من کمتر از گل شنیدم از اون. نه من بی احترامی ای بهش کردم (البته تا جایی که یادم می یاد). بعد ها هم این حرف رو به خیلی ها که با اوستاشون دعوا کرده بودند زدم که حواست باشه یادت نره کار رو از کی یاد گرفتی که اون شخص جدای از همه مناسبی که داره اوستای توست و حفظ احترامش خیلی واجبه.

پنج سال از اون ماجرا گذشت. سر یه داستانی خانم این فامیل بنده که ایشون هم فامیل ماست، خواست یه قدمی برای من برداره. مادرم می گفت پشت تلفن برگشت گفت که بگذار از فلانی (یعنی شوهرش - همون اوستای من) اجازه بگیرم اگر حرفی نداشت باشه. مادرم می گفت تو همین حین و بین بود که شنیدم فلانی (اوستای من - شوهر ایشون) برگشت گفت: باشه باشه از نظر من مشکلی نداره. حامد خیلی به گردن ما حق داره. باشه باشه. برو.

وقتی این رو شنیدم خیلی به فکر فرو رفتم. پیش خودم گفتم طرف چقدر بزرگواره اصلا من حقی به گردن اون ندارم. من یه مدت پول می گرفتم و کار می کردم ولی اون بنده خدا حسابی شرمندم کرد.

آره دنیا اینجوریه یه سنگ که تو دریا می اندازی بلافاصله داخل آب ناپدید میشه ولی امواج اون تا مدت ها و فواصل دور جلو می ره و خیلی وقت ها بعد از چند وقت حتی به خودت بر می گرده.

حواسم باشه چه سنگی تو آب می اندازم و چه موجی به راه....

+ نوشته شده در  جمعه 12 فروردین1390ساعت 21:24  توسط Hamed Sarraf  | 

تا حالا حتما شده که پس گردنی بخورید. من که تا حالا خوردم. یعنی اگه یکی بگه که پس گردنی نخورده دو حالت داره: یا طرف داره خالی می بنده، یا خیلی آدم کار درستیه (از همه جهت).

آره قرار بود که یه اتفاق تو زندگی ام رخ بده که برام خیلی مهم بود. صرف رخ دادنش مهم بود. اینکه به نتیجه می رسید یا نه اصلا معلوم نبود و من هم اصراری بر نتیجه دادنش نداشت.م ولی خلاصه منتظرش بودم که پیش بیاد. دیدی آدم یه وقتهایی تو زندگی می خواهد یه کاری رو بکنه ولی می دونه که این کار تو زندگی اش نتیجه منفی ای رو به بار می یاره؟ ولی خوب می گی ایشاالله گربه است و مگه دفعه پیش که فلان کار رو کردم چی شد و ایندفعه هم مثل همون دفعه.

آره من هم وقتی به کارم مشغول بودم، پیش خودم گفتم که هی فلانی حواست هست که... می دونی که این کار ممکنه تاثیرات خودش رو داشته باشه؟ به خودم گفتم. آره ممکنه فلان اتفاق به هم بخوره و پیش نیاد ولی محل نگذاشتم و کارم رو تموم کردم.

یکی دو روز بعدش بود که اون کسی که پیگیر کارم بود بهم خبر داد که آره موضوعی که برات پیگیری می کردم فعلا تا اطلاع ثانوی کنسل شده. یعنی به عبارت دقیق تر عقب افتاده (هنوز کاملا کنسل نشده).

سرت رو درد نیارم. وقتی که این خبر رو شنیدم با اینکه خیلی هم ناراحت نشدم ولی قشنگ احساس کردم که یکی از پشت یه پس گردنی بهم زد که هی فلانی حواست جمع باشه.

امان از زیاده روی ما در امید به بخشش خدا و امان از لطف بی پایان خدا. گاهی تعجب می کنم که چه ریسک هایی تو زندگیمون می کنیم، گاهی حتی با زندگیمون.

خدایا اگر یه لحظه لطف و رحمت تو قطع بشه ما بنی بشر چه گلی به سرمون بگیریم!

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 فروردین1390ساعت 19:22  توسط Hamed Sarraf  | 

خیلی برام جالبه که یه روزی همین طور که نشسته ام تو خونه و دارم کارام رو انجام می‌دهم، لباسام رو بپوشم و برم دم در خونه (یا حداکثر سر کوچه) و با خرید یک بلیط، بدون اتلاف وقت و به صورت آنی، دم شرکت محل کارم باشم. جالبه نه این یه جورایی همون طی الارض خودمونه یا مسافرت با سرعت نور. فقط تو همین فکر‌ها که بودم یک دفعه یاد این افتادم که خوب اگر تعداد این سفرها زیاد بشه اونوقت بازم ترافیک خواهیم داشت. چون درسته که داریم با سرعت نور حرکت می‌کنیم ولی دیگه محدودیت مکانی رو که داریم! خوب این فکر من هم زاییده ذهن محدود منه، چون وقتی که بشر به یه همچین تکنولوژی برسه خیلی راحت می‌تونه در فضای اطراف زمین هم حرکت بکنه. یعنی امکان مانور بیشتری براش فراهم میشه. اما یادمون نره که برای کنترل ترافیک (منظورم جابجایی است) اون هم به شکلی که هیچ برخورد فیزیکی با هم نداشته باشیم نیازمند نرم افزار بسیار دقیق و زمان‌بندی شده‌ای هستیم که البته الان هم وجود داره و داره روی کنترل ترافیک هواپیماها، قطارها و کشتی‌ها نظارت می‌کنه. ولی طبیعتا به خاطر تعدد مسافرت‌ها، این نرم افزارها باید خیلی قوی‌تر بشن. حالا اومدیم و اصلا اون قدر ترافیک زیاد شد که حرکت در فضای اطراف زمین ممکن نبود. یا اینکه ممکن بود ولی به هر حال شما باید در روی زمین به یک سری از امکانات برسی، مثلا پاساژ علاء‌الدین، که تعداد زیادی از این سفرها به اونجا ختم خواهد شد. این رو می‌خواهی چیکار کنی. خیلی کارها میشه کرد مثل اینکه این پاساژ رو اصلا روی زمین نسازی یا ورودی‌ها و خروجی‌های هوایی داشته باشه. یا اینکه در ورودی تمام مغازه‌های این پاساژ به سمت کریدور داخل پاساژ باز نشه و تعداد زیادی از اونها در طبقات بالا به درهای در ارتفاع راه داشته باشند و .... به هر حال اگر یه وقتی ترافیک اونقدر بالا رفت که حرکت در محدوده مکان امکان پذیر نبود میشه اونوقت حرکت در زمان رو پیگیری کرد. یعنی الان شما داخل قطار حرکت در زمان میشی میری ساعت 12 نیمه شب، حرکتت در مکان رو انجام میدی و بعد بر‌می‌گردی به ساعت 10 صبح (یعنی حرکت در زمان) ای ول عجب حالی میده!!!  
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 فروردین1390ساعت 13:15  توسط Hamed Sarraf  | 

من همین الان تو زندگیم دارم نتایج کارهایی رو می‌بینم که شاید چهار یا پنج سال پیش انجام دادم.

این جمله مال من نیست. از من نیست. بلکه از یک خانمی است که هر چند اول خیلی سرسری اش گرفتم ولی روی این حرفش یک حساب ویژه‌ای باز کردم. البته خودش رو هم بعدا سرسری نگرفتم و طبق عادت معمولم خیلی درباره بخش‌های شخصیتی‌اش دقیق شدم. البته این ویژگی را درباره آقایون هم دارم‌ها. درسته که این جمله‌هه مال من نیست ولی من هم تو زندگی یه وقتی یه همچین تزی داشتم. پیشرفت تدریجی اما مداوم. یادمه سال اول دانشگاه که بودم همون ترم اول یا شایدم قبل از شروع ترم بود، رفتم یه آموزشگاه زبان و از ترم اول، از نقطه صفر اون آموزشگاه شروع کردم به بالا اومدن. زیاد طول نکشید تا من ترم‌های Bigginer, Elementary, Pre Intermediate, Intermediate, Upper Intermediate  رو طی کردم. همیشه آرزوم بود که به کلاس‌های Advanced برسم. رسیدم و سه ترم هم خوندم و بعدش ولش کردم. کلا دوازده ترم بود که من سه ترمش رو خودنم و کلا بیست و سه ترم شد. اینها رو نگفتم که اظهار فضلی کرده باشم. این رو گفتم تا یادم باشه همه این حدود دو سال و نیم که هر روز بجز پنج شنبه و جمعه که کلاس می‌رفتم، هر روزش یک قدمی بود برای جلو رفتن و پیشرفت کردن. قدم‌هایی که هر کدومشون به تنهایی شاید کاری از پیش نمی‌برد ولی وقتی دو سال و نیم هر روز این قدم‌ها رو طی کنی اونوقت به جایی می‌رسی که تا حدی راضیت کنه. یه مثال دیگه بزنم تو همین زبان شریف انگلیسی – الان داری پیش خودت می‌گی عجب پپسی ای برای خودش داره باز می‌کنه ها – یادمه وقتی زبان تو آموزشگاه رو شروع کردم، خواهرم هم داشت لیسانس ادبیات انگلیسی رو می‌گرفت. من اون موقع‌ها خیلی به نوشتن علاقه داشتم – البته به فارسی می‌نوشتم - به من گفت: حامد من شنیدم اگر کسی هزار تا کتاب داستان بخونه می‌تونه کتاب بنویسه. این خودش برای من کلی انگیزه شد. شاید به نظر بعضی از شما‌ها خیلی فکر مسخره ای باشه. هم به این جهت که خوندن هزار تا کتاب کار خیلی سختی است اون هم به انگلیسی و هم حالا چه کاریه که کتاب به انگلیسی بنویسی! مگه فارسی رو ازت گرفتن! ولی به هر حال من عاشق انگلیسی بودم. شروع کردم به خواندن کتاب‌های Bookworm یعنی کتاب داستان‌هایی که در سطح‌های مختلف ارائه می‌شد و برای دانشجویان و علاقه‌مندان به زبان انگلیسی طراحی شده بود. به این صورت که از پایین ترین سطوح زبان شروع می‌شد و تا سطوح بالا هم پیش می‌رفت. دوستانی که با من در ارتباط هستند شاید باورشون نشه که من از چه کتاب‌های ساده‌ای شروع کردم. کتاب‌هایی که حتی خوندشون برای خودم هم مسخره و کسالت‌آور بود، از بس که ساده بودند. ولی خوندن رو ادامه دادم و در کنارش سعی کردم کتاب‌هایی رو بخونم که نوار صوتی‌اش هم در کنارش موجود بود. اول‌ها کتاب رو می‌خوندم، بعدش نوارش رو گوش می‌کردم ولی خیلی زود این طور شد که اول نوار رو گوش می‌کردم، بعدش کتاب رو می‌خوندم. خلاصه اینطور شد که ظرف این دو سال و نیم تمام کتاب‌های Bookworms دارای نوار در بازار رو خوندم و گوش کردم و به سطح شش که بالاترین سطح بود رسیدم. اونوقت بود که به فکر افتادم چرا کتاب‌های دانشگاهی ام رو به زبان اصلی نخونم. دوباره از کتاب ماشین چاپمن که متن خیلی ساده ای هم داره شروع کردم و یادمه که کارم اونقدر بالا گرفت که چند تا از درس‌ها رو اصلا کتاب فارسی اش رو نخوندم. دقت کنید من روز اول یعنی همون سال اول و ترم اول دانشگاه تو زبان عمومی گیر و ویر داشتم و از یه کتاب زبان عمومی حدود چهارصد پونصد تا لغت در آوردم که به جز Combustion به معنی احتراق هیچ کدومشون الان یادم نمی‌یاد –البته خدایش الان چند تا دیگه هم یادم اومد- و به سختی هم پاس شد. ولی تا سال‌های آخر دانشگاه اونقدر زبان برام جا افتاده بود که همون زبان تخصصی‌ای که ترم دوم حذفش کردم رو تقریبا بدون اینکه بخونم رفتم سر جلسه و قبول شدم. آدم وقتی که از کارهای بزرگی که انجام داده برای دیگران میگه یه جورایی خوشش می‌یاد. یه جورایی احساس اعتماد به نفس پیدا می‌کنه ولی باور می‌کنید یا نه مهم نیست برام. همه این حرف‌ها نزدم که بگم من ال هستم و بل. همه اینها رو از خودم مثال زدم، تا به این جمله اون خانم بال و پر داده باشم که گفت:

من همین الان تو زندگیم دارم نتایج کارهایی رو می‌بینم که شاید چهار یا پنج سال پیش انجام دادم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 فروردین1390ساعت 12:37  توسط Hamed Sarraf  | 

چند روز پیش صبح که دیدمش مثل همیشه بود. یه کم خوش مشرب وتا حدی بذله گو و شاد. هیچ چیز غیر عادی ای درباره اش وجود نداشت.
تا اینکه یه چیزی بهش تعارف کردیم که بخوره و نخورد. گفت اشتها نداره! خیلی عجیب بود برام، ولی برای خودم هم زیاد پیش اومده که با اینکه آدم دهن داری (منظورم اهل خوردن) هستم ولی اشتها نداشته باشم.
یک ساعتی گذشت. یهو در اومد گفت: فلانی امروز خیلی داغونم. 
بهش گفتم ولی اصلا به قیافه ات نمی یاد. به نظر خیلی خوب میای!
گفت: از نظر جسمی طوریم نیست، وضعم از نظر روحی خیلی خرابه زیر صفرم امروز.
هیچی نگفتم. سوالی هم نکردم. آخه به من ربطی نداشت. اگر دوست داشت درباره اش صحبت کنه خودش ادامه می داد. دوباره گذشت و به خاطر یه کاری رفتم سراغش که یه مطلبی رو با هم بررسی کنیم که آخرش گفت چی شده.
ظاهرا شب قبلش تولد یکی از عزیزانش بوده. می گفت در حد عرف یه چیزی به رسم هدیه برای طرفش گرفته بود و شب تولدش بهش هدیه داده بوده. دیگران هم بهش هدایایی داده بودند. ولی یکی از اقوام طرف براش یه وسیله برقی خیلی به درد بخور حدود چهارصد هزار تومان گرفته بود و براش فرستاده بود.
تا اینجای کار هیچ مشکلی نبوده. طرف برگشته بود به این دوست من گفته بوده که این بهترین هدیه ای بوده که در تمام طول عمرم گرفتم. اینجا بود که مشکل شروع شد.
دوستم می گفت این حرف وقتی شنیدنش برام زور داشت که چند ماه قبل به یه مناسبت دیگه در عین اینکه در تنگنای مالی بودم برای طرفم یه هدیه نهصد هزار تومانی گرفتم و بهش دادم و این اذیتم می کنه که وقتی می گفت این بهترین هدیه عمرم بوده اصلا اون هدیه نهصد تومانی من رو به یاد نداشت.
تو تمام این داستان من فقط شنونده بودم و هیچی نگفتم. دست آخر برای اینکه یه کمی از ناراحتی دوستم کاسته باشم گفتم: باید یه فرقهایی بین ما و اونها وجود داشته باشه دیگه. اما تو دلم یه حرف دیگه ای بود. این رو دارم الان می گم که هیچ درک تجربی از زندگی مشترک با یه جنس مخالف ندارم.
گاهی تو زندگی یه حال و هوایی داری یه حرفی تو دلت داری که اصلا به هیچ عنوان حتی برای شریکت هم نمی تونی مطرحش کنی. وقتی تو زندگی مسائلی پیش می یاد که با شریکت هم نمی تونی مطرحش کنی، وقتی یه باری یه غصه ای تو دلته که حتی با نزدیک ترین آدم های دور برت هم نمی تونی درباره اش حرف بزنی. اونوقت کجا می ری؟ با کی صجبت می کنی" کی هست که درد دلت رو بهش بگی؟ کی هست که تاب بیاره حرف دلت رو گوش بکنه و درکت کنه؟ کی رو پیدا می کنی که حرفت رو بهش بزنی و بعدا همون حرف رو چماغ نکنه و بکوبه تو سرت؟ ایجاست که آدم شاید حس کنه تو پیش بینی هاش یه چیزی رو در نظر نگرفته. بعضی ها هم احساس ممکنه بکنن که قافیه رو سخت باخته اند.
خودم تو یه همچین شرایطی گاهی می رم سراغ خدا. البته گاهی. نه همیشه.
خودم فکر می کنم هر چند همسرم انسان می تونه یار و غمخوار در خیلی از موارد باشه ولی نه همیشه. باید برای این یه وقت هایی که بی کس می مونم یه فکری بکنم.
شاید هم بهتر باشه برای تمام اوقاتم یه فکری بکنم.
+ نوشته شده در  جمعه 27 اسفند1389ساعت 18:42  توسط Hamed Sarraf  | 

چند شب پیش، شاید هم یک هفته پیش، شاید هم یه کم بیشتر نمی دونم ولی تلویزیون یه خبر جالب پخش کرد. اونم این بود که علی معلم اعلام کرد که از شعر و شاعری خودش رو بازنشسته کرده و دیگه می خواهد که به انتقال دانش و تجربیاتش در دانشگاه بپردازه.

خبر یه نکته جالب داره اونم این که ایشون خودشون رو بازنشسته کردن!

جالبیش هم اینجاست که آخه بابا فلسفه وجودی یه شاعر، شعر گفتنه. اصلا یه شاعر واقعی دست خودش نیست که شعر بگه یا شعر نگه. تا جایی که ما می دونیم وشنیدیم، شعرا شعر ازشون تراوش می کنه.

البته این حرفی که می خواهم بزنم دور از شأن آقای معلم هست، برای خودم اینو می گم.

اخیرا (یعنی یه ده پونزده سالی هست) یه عده شاعر ببخشید - ترانه سرا – به ظهور رسیدن که برای شعر گفتن اتفاقا پول خوبی هم می گیرند. اسم نمی یارم چون نمونه اش زیاده. خدا رو چی دیدی یهو دیدی خودم هم رفتم تو همین صنف. (آخه چه کاریه آدم بازار شعلی آینده اش رو خودش دستی دستی خراب کنه)

خلاصه که این جور شعرای جدید و بعضا پول دار اینها آره بازنشستگی دارند.

می دونی این داستان کجا سر باز می کنه. اونجا که یکی مثل من بخاطر کار زیاد و مشغله و چی و چی و چی (شما بخونید بی برنامگی) نمی تونه وبلاگش رو به روز کنه ولی وقتی یه حرف به این عجیبی می شنود، هرجوری شده خودش رو می رسونه به وبلاگش و به روزش می کنه. انگار تا این کار رو انجام نده یه چیزی جلو گلوش رو گرفته.

خوب شاعر هم همینه. اگر واقعا شاعر باشه و درد مردم و کشور و چه و چه. دیگه وقتی کارد به استخونش می رسه نمی تونه ساکت باشه و با شعر بالاترین تاثیر ها رو می گذاره.

علی ای حال به خودم اول باید بگم. بابا چقدر خودت رو دست بالا می گیری. دوم هم باید بگم که ایراد گرفتن خیلی راحته عزیز.

دم آقای معلم گرم که تا همین جاش هم اومده. ای ول داره به خدا


+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 20:1  توسط Hamed Sarraf  | 

تا حالا شده بخواهید یه جنسی بخری ولی ندونی که چقدر به کارت میاد؟

یا مثلا فلان جنس با همون قیمت هستش که بیشتر به درد تو می خوره ولی تو ازش خبر نداری؟ فروشنده هم که فقط تبلیغ جنس خودش رو می کنه!

چند روز پیش رفتم یه اسکنر بایگانی خریدم برای اسکن کردن کتاب هام

این اسکنره یه ایرادی داره. وقتی دستی باهاش اسکن می کنی خیلی خوب کار می کنه ولی وقتی اتوماتیک کار می کنه یه کمی تیره اسکن می کنه.

به جرات می گم اگه این ایراد رو می دونستم حتما نمی خریدم.

برا شما تا حالا اینجوری شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 0:44  توسط Hamed Sarraf  | 

وقتی سربازیم شروع شد یکی از عجیب ترین چیزها برام بستن کش گتر بود.

کش گتر کشی است که باهاش پاچه ی شلوار رو نگه می دارند تا روی پوتین نیافته و واکسی نشه. البته کاربرد های دیگری هم داره.

ولی بعد از مدتی خیلی از این وسیله یعنی کش گتر خوشم اومد.

اونقدر خوشم اومد که تصمیم گرفتم همیشه دور پام وصل باشه.

توی این 17 ماه خدمت شاید به زحمت لحظاتی رو می شد دید که این کش در پای من نباشه (حتی تو مهمونی ها) البته اولش نگران این بودم که گم بشه ولی بعد واقعا ازش خوشم اومد و همیشه به پام بود. واقعا می خواستم برای همیشه دور پام باشه.

اما یه اتفاقی افتاد.... تو مرخصی پایان دوره بودم که وقتی خواستم کش گترم رو بندازم روی جوراب یکی از لنگه هاش پاره شد... خوب من هم به نشانه ها اعتقاد دارم، پیش خودم گفتم وقتی این کش قبل از اتمام سربازی خودش پاره می شه معنی اش می تونه این باشه که بهتره بعد از خدمت این کش رو از پام باز کنم.

و همین کار رو هم کردم...

دو لنگه کش گتر رو از پام باز کردم.

ولی در همین حین که داشتم این متن رو تایپ می کردم، تصمیم گرفتم برای همیشه این کش های گتر رو به پا داشته باشم تا همیشه یادم باشه که یه سرباز هستم و یه سرباز باید باقی بمونم.

خدا کنه ارزش سر بازی و سر باختن رو داشته باشم.

یا علی

+ نوشته شده در  جمعه 2 مهر1389ساعت 2:14  توسط Hamed Sarraf  | 

دوست دارم یه ساعت حرف بزنم ولی اینکار اصلا جلب نیست.

پر چونگی رو میگذارم برای بعد

فعلا خواستم اینو بگم که سربازی بعد از 17 ماه تموم شد امروز. هرچند بهمون هنوز کارت پایان خدمت ندادند ولی با رفیقم محمد که با هم ترخیص شده بودم تو راه زدم زیر آواز. خواستم خاطره ی این خوندن آخر تو ذهنش خوب ثبت بشه.

این شعر رو هم اول خدمت تو آموزشی خوندم هم آخرین روزی که ترخیص شدم:

با من از سايه نگو، خورشيدِ فردا مالِ ماست

تو که باورم کني، عشقِ يه دنيا مالِ ماست

شب نگو، شِکوه نگو ، قلبِ ستارهِ روشنه

غم نگو، غصه نگو، وقتي دلتِ پيش منه

دست به دستِ من بِده، پا به پايِ من بيا

بخون امروز مالِ عشق، بگو فردا مالِ ماست

تازه شو مثل ترانه تازه شو

پَر آوازت رو آسمون بده

فرصت گفتن رو از خودت نگير

واژه‌هاي خسته رو اَمون بده

بگو از روشنِ بارونِ خدا

بگو از سبزيِ خاک و خاطره

از نسيم نفسِ سنگ و درخت

بگو از شبنمِ پُشت پنجره

دست به دستِ من بده ، پا به پايِ من بيا

بخون امروز مالِ عشق، بگو فردا مال ماست...

بگو فردا مال ماست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 20:44  توسط Hamed Sarraf  | 

دوستان پژمان تو بلاگش چند تا پست توپ گذاشته که جالب هستند. وقت بگذارید و مطالعه کنیدشون. حتما خوشتون میاد.

مدیر کل گوش سپاری

سندروم دید تونل در کارآفرینی


+ نوشته شده در  یکشنبه 21 شهریور1389ساعت 1:34  توسط Hamed Sarraf  | 

+ نوشته شده در  شنبه 20 شهریور1389ساعت 15:35  توسط Hamed Sarraf  | 

بعد از این همه وقت تصمیم گرفتم دوباره این بلاگ و فعال کنم. البته هیچ وقت قصد نداشتم که این بلاگ رو تعطیل کنم ولی زمان بهم اجازه نمی داد، شاید هم حالش نبود.

اما اصل موضوع:

چند هفته پیش دادگاه ترور رفیق حریری برگزار شد و یکی از خروجی های دادگاه این بود که حزب الله لبنان در این ترور نقش داشته. این موضوع کلی اوضاع داخلی لبنان رو به هم ریخت (البته منظورم اوضاع اخبار و رسانه ها و سیاسیون هست). حزب الله لبنان و شخص سید حسن نصرالله هم این موضوع رو تکذیب کردند و اون رو توطئه چینی علیه حزب الله خوندند.

پی گرد این ماجرا سید حسن نصرالله جلسه ای رو تشکیل داد. در اون جلسه مدارک و اسناد غیر قابل انکاری درباره ی ارتباط رژیم صهیونیستی با ترور رفیق حریری نشان داده شد. که احتمالا خود شما از من بهتر به این موضوعات واقف هستید.

چیزی که نظر من رو جلب کرد و باعث شد که بعد از این همه وقت بخواهم یه پست دیگه بگذارم این بود که در آخر جلسه سید حسن نصرالله ختاب به مجامع و دستگاه های مسئول در این امر جمله ی عجیبی رو ذکر کرد. سید حسن نصرالله گفت: من فقط مدارک و اسنادی رو ارائه دادم که نشان دهنده ی این بود که رِژیم صهیونیستی از مدت ها قبل از ترور رفیق حریری به دنبال جمع آوری اطلاعات مختلف از رفیق حریری و مسیرهای رفت و آمد او و ... بوده. من ادعا نمی کنم که اسرائیل این کار رو کرده اما من فقط مدارک و اسناد رو ارائه می دهم تا شما خودتان به دنبال واقعیت برید و مقصر را پیدا کنید.

نکته جالب اینجاست که سید حسن نصرالله در اون جایگاهی که هست و با اون نفوذی که داره و مدارکی که ارائه میده خیلی راحت می تونه اسرائیل رو به ترور رفیق حریری متهم بکنه و این موضوع رو گردن اونها بندازه (کاری که دیگران به راحتی و حتی بدون سند انجام دادند و حزب الله رو مقصر یا مرتبط در ترور رفیق حریری کردند). اما در کمال انصاف این موضوع رو عنوان نمی کنه و باقی ماجرا را به مراجع ذی ربط واگذار می کنه.

به نظرم این ماجرا نمونه ای ارزنده از تقوای سیاسی است. چیزی که تو بحث های سیاسی و دموکراتیک ما بهش باید توجه بشه.

اگر هم دوست ندارید این طور بهش نگاه کنید اشکال نداره. فقط به این فکر کنید که انصاف تا کجا!

+ نوشته شده در  شنبه 13 شهریور1389ساعت 13:16  توسط Hamed Sarraf  | 

فصل فاصله

(روایتی داستانی از زندگی و شهادت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها)



من "سلطان موصلیه" هستم. خادمه ای مورد اطمینان، در کنار سیده ای عالی مقام، در سفری نافرجام که حالا عوض اینکه به پایان خوش یک تصمیم بزرگ فکر کنم، سیاه پوش مرگ بانوی جوانم شده ام. چرایش را از من مپرسید. ظلم و جور دستگاه عباسیان چون و چرا بر نمی دارد!

زمانی اسیری غریب در مدینه شلوغ و پر آشوب بودم. صاحبم هر روز صبح، مرا همراه غلامان و کنیزان دیگر، به میدان برده فروشان شهر می برد و به خریداران عرضه می کرد؛ اما از آنجا که برای من خریداری پیدا نمی شد، هر روز غروب، این من بودم که خسته از ایستادن های طولانی، بدون همراهانی که صبح با هم بودیم، به کاروانسرایی که محل اقامتم بود بر می گشتم. من، روزهای متمادی روی دست صاحبم مانده بودم. طعن ولعن او را شنیده بودم و بر بد اقبالی ام، اشک ها ریخته بودم. من می دانستم که هیچ کس مایل نیست زن نحیف و مریضی چون من را به کار گیرد و بابت کسی که کاری از عهده اش ساخته نیست، پولی خرج کند. حتی وقتی صاحبم قیمت مرا شکست، باز داوطلبی پیدا نشد تا مرا به خانه اش ببرد!

یک شب در تنگنای حجره ام در کاروانسرای بزرگ شهر، وقتی شعله پیه سوز با آخرین قطره روغن زبانه کشید و خاموش شد، آنچنان دلم شکست که تا سحر بر بخت بدم اشک ریختم....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 21:48  توسط Hamed Sarraf  | 

 

راستش من توی زندگی خیلی سعی کردم خودم باشم. ولی عجیب از دیگران تاثیر پذیر هستم. نه اینکه هر چیزی روها ولی راستش خیلی تو زندگی ام سعی کردم الگو های مناسب در زمینه های مختلف داشته باشم. خلاصه امشب بعد از 25 سال نه همون 24 سال که داشتم تلیف نگاه می کردم. یکدفعه به این فکر کردم که من کی هستم و تو زندگی چی می خواهم. چقدر خودم هستم و چقدر دیگران هستم.

راستش این سوالیه که خیلی جواب روشنی براش ندارم. اینکه تو زندگی چی می خواهم. این رشد سریع و بیش از حد تکنولوژی هم که دهن ما را عنایت نموده. تا می یای یکیش رو یاد بگیری یکی دیگش می یاد سر کار. هی هم حس می کنی اگر با این آشنا نشی عقب می افتی و واقعا هم همین طوره. الان 10 ساله که کامپیوتر تو خونه ماست (اولیش P1 233 بود که هنوز هم بغل دستمه و کار هم میکنه) ولی مادر گرام من اصلا بلد نیست باهاش کار کنه. خوب حالا شما بگید من چقدر باید خودم باشم. چقدر باید از دیگران برداشت داشته باشم. چقدر باید به این هل دادن های تکنولوژی جواب بدم؟!!!!

دو تا چیز رو خوب می دونم:

اول اینکه خیلی دوست دارم رابطه خوبی با خدا داشته باشم. (باهاش جیک تو جیک باشم). دعا کنید که بشه...

دوم اینکه دوست دارم آدم علمی و با اطلاعاتی باشم.

سوم هم اینکه الان دیره باید بخوابم

ساعت 3:00 بامداده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 3:0  توسط Hamed Sarraf  | 

حالا ببین کی دارم می گم
امروز نگاه می کنند کی خوبه با اسرائیل تا اون رو دعوت کنند که نکنه در یک جلسه رسمی اسرائیلی ها یه وقت ناراحت بشوند.
فردا روزی خواهد آمد که اسرائیل رو به جلسات دعوت نکنند که نکنه یک کشوری بخاطر وجود اسرائیل نارحت بشه و جلسه رو ترک کنه!!

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 16:25  توسط Hamed Sarraf  | 

سلام من به محرم به ماه دلبر زینب                     به اشک سینه زنانش زنزد مادر زینب

سلام من به محرم به حال خسته زینب                 به بی نهایت داغ دل شکـسته زینب

سلام من به محرم به آنکه صاحب آن است            به کاروان بهاری که در مسیر خزان است

سلام من به محرم به غصه و غـم مهدی                به چشم کاسه ی خون و به شال ماتم مهدی

سلام من به محرم به خیمه های قشنگش            به اشک مهدی زهرا و به غصه دل تنگش

سـلام من به محرم به کربلا و جلالش                    به لحظه های پرازحزنِ و غرق درد و ملامش

سلام من به محرم به پرچم غم زهرا                     به گیسوان سپید و به قامت خم زهرا

سـلام من به محرم به تشنگی عجیبش                به بوی سیب و زمینِ غم و حسین غریبش

سلام من به محرم به ماه تشنگی دل                   به آن سه ساله محزون نشسته در درل محمل

سلام من به محرم به دست و با زوی قاسم            به شوق شهد شهادت حنای گیسوی قاسم

سلام من به حسین و به زخم سینه‏ى قاسم          که شد فداى عمویش به حجله در برهاشم

سـلام من به محرم به گاهواره ی اصغر                   به اشک خجلت شاه و گــوی پاره ی اصغر

سلام من به حسین و گلوى پاره اصغر                    به فرق غرقه به خون على اکبر و جعفر

سـلام من به محرم به قد و قامت اکبر                     به کام خشک اذان گوی زیر نیزه و خنجر

سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل         به نا امیدی سقا به سـوز اشک ابوالفضل

سلام من به حسین و به سوز و اشک ابوالفضل       بر آن دو دست بریده به فرق و مشک ابوالفضل

سلام من به محرم که برتر از رمضان است               همه شبش شب قدر و فضیلتش به از آن است

سلام من به حسین و به آن همه گل پرپر                که کرده ‏اند همه جان را نثار ابن پیمبر

سـلام من به محرم به اضـطراب سکـینه                  به آن ملیکه که رویش ندیده چشم مدینه

سـلام من به محرم به عاشقی زهـیرش                 به باز گـشتن حُر و عروج ختم به خیرش

سلام من به محرم به مسلم و به حبیبش               به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیبش

سلام من به محرم به زنگ محمل زیـنـب                 به پاره پاره تن بی سر مقابل زینب

سلام من به محرم به شور و حال عیانش                سلام من به حسین و به اشک سینه زنانش

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 7:11  توسط Hamed Sarraf  | 

همین می خواستم بگم از اینکه برای این جوان دعا کردید ممنونم.

خدا رو شکر پیداش کردن...

ای کاش زنده...

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 19:11  توسط Hamed Sarraf  | 

بچه ها پسر داییم که هم بازی دوران کودکی ام هم بود...

الان ۴۸ ساعته که نیست...

با ماشین رفته ته دره...

ماشین رو پیدا کردند. مچاله شده بود.

ولی خودش توش نبوده...

براش دعا کنید

گر نگهدار من آنست که من ميدانم
شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 0:29  توسط Hamed Sarraf  | 

تو دوران دبیرستان که بودیم یه دانش آموز سال بالایی داشتیم که خیلی شر و شور بود. یه جورهایی از هر انگشتش یک شرارتی می بارید. این شخصی محترمی که الان دارم ازش نام می برم، نمونه و الگوی بارز هر چیز بد و زشتی بود که انتظارش رو از یک دانش آموز ندارید. نمونه بارز تنبلی، بی قیدی، بی بند و باری، بیخیالی، اخلاق بد، موجب آزار و اذیت اساتید و خلاصه مرکز و مبدا هر نوع خراب کاری، توی مدرسه بود. طوری که اگه یه اتفاق ناجوری توی مدرسه رخ می داد، از بچه های سال پایینی گرفته تا بچه های سال بالایی و اساتید و مدیر و ناظم همه می دونستند که یه پای فلانی وسطه.

لازم به گفتنه که این آقا بعدا در دانشگاه  آزاد قبول شد و ادامه تحصیل هم داد. اما تا جایی که من خبر داشتم، وضعیتش در دانشگاه هم تعریفی نداشت. (حالا مگه مثلا خودم چی بودم!)

چند وقت پیش داشتم برنامه یکی از شبکه های تلویزیون رو می دیدم. مجری یه عینک آفتابی مشتی زده بود به چشماش و داشت متنش رو که از بر کرده بود جلوی دوربین بیان می کرد. وقتی داشتم به حرف هاش گوش می کردم، یکدفعه انگار یه چیزی تو گوشم زنگ زد که حامد این صدا چقدر آشناست. (لازم به گفتن نیست که گوش من اونقدر قویه که حتی صدای پشه ای رو که اون طرف اتاق داره بال می زنه رو هم نمی تونه بشنوه).

خلاصه در اثر پیگیری بیشتر اینجانب و دیدن گزارش بعدی این دوست عزیز متوجه شدم که بله گزارش گر مورد نظر همون هم مدرسه ای سال بالایی حاجیتونه.

و با حیرت فراوان دیدم که ایشون داره به چه مهارت و تسلطی کارش رو ادامه می ده و از ظواهر امر پیداست که دوستمون خیلی هم در این کار موفقه.

(من به شخصه براش آرزوی موفقیت می کنم)

اما اون چیزی که باعث شد من این پست رو بنویسم چی بود؟

تو دوران مدرسه اگر  بچه ای درس خون بود، خیلی خوب بود. اگر ساکت هم بود بازم بهتر بود، اگر حرف گوش کن هم بود که دیگه نور علی نور بود. خلاصه تا جایی که من یادمه دانش آموزی رو دانش آموز خوب می دونستند که این ویژگی ها رو داشته باشه.

تذکر این مطلب هم الزامیه که خانواده هم همگام با مدرسه همین چیزها رو از بچه می خواستند و همین ها رو هم تبلیغ می کردند. بنابراین قشر زیادی از بچه ها همین طوری بار می یومدند.

(این مطلبی که می خواهم بیان کنم مطلق نیست ولی قابل تأمله)

اما وقتی وارد جامعه می شی و وقتی با کار و کسب و حتی دنیای واقعی معلمان و اساتید که همین ها رو از ما خواسته اند وارد می شیم، متوجه می شیم که برخورد و عملکرد افراد در جامعه 180 درجه با آموزه های داده شده با ما فرق داره. (حالا اگه 180 درجه نه، دیگه 179.5 درجه که هست!!!)

من در بازار مدتی کار کردم، واقعیت اینه که باید در جامعه یه جورهایی مثل همون بچه تنبل ها باشی (یعنی بهتره یه چیزهایی از اون ها یاد بگیری اگر همش رو دوست نداری). وقتی توی یه جمع هستی (حتی توی همون مدرسه) همه دور کسی جمع می شوند که از همه شلوغ تره و از همه شوخ تره. دلیلش اینه که شوخ بودن و شلوغ بودن و بازیگوش بودن و خیلی  چیزهای دیگه بودن که معلم و ناظم و مادر و پدرها، ما رو از اونها منع می کردند، نه تنها بد نیست، بلکه اساس و پایه یاد گیری ها و کار آفرینی ها و نوآوری های آینده هستند.

براتون به مثال می زنم: حتما تا حالا شده که تو این مستند های تلویزیونی دو تا بچه شیر یا یچه پلنگ و ... ببینید. (اگه نشده دیگه حتما تو خیابون دو تا بچه گربه که دیدی!!) این بچه شیرها بازی می کنند، شوخی می کنند، همدیگر رو گاز می گیرند، با هم دعوا می کنند، با مادرشون بازی می کنند. حتی بار ها دیدم که می رن سر به سر اون آقا شیره می گذارن (البته نا گفته نمونه که بعضی مواقع توسط همون آقا شیره هم خورده می شوند ها).... خلاصه تا جایی که ممکنه بازی و تفریح می کنند، یه جورایی جوونی می کنند. این بازی ها و تفریح ها و جوونی کردن ها به اونها شیوه زندگی کردن رو یاد می ده. که چطوری به دنیا نگاه کنند و چطوری با مشکلات  و سختی های دنیا کنار بیایند و احیانا از پس مشکلات بر بیایند. و این تجربیات کودکی و نوجوانی و جوانی در زندگی آینده اونها بسیار حیاتی است.

حالا نمی دونم چی شده که ما آدم ها حالا که اسم آدم رومون گذاشتن اینقدر متفاوت شدیم؛ هی به بچه هامون می گیم : بچه ساکت باش، بچه شلوغ نکن، بچه ورجه وورجه نکن، بچه این کار رو بکن، اون کار رو نکن و.... خلاصه این رشته سر دراز دارد.

نکات بدست آمده اینکه:

1-هر چند واضح بود که سیستم آموزشی و تربیتی کشور ما ایراد داره (منظورم سیستم آموزشی اسلام نیست ها سوء تفاهم نشه. اگه ما در این باره به اسلام توجه کنیم می فهمیم که کجای کاریم) ولی با این حال روشن تر شد که اوضاع این سیستم بیش از پیش خرابه و اگر بخواهیم رو راست باشیم باید بگیم افتضاحه و باید یه فکری به حالش بکنیم.

2-بسیاری از معیارهایی که ما بزرگ تر ها برای تربیت کودکان و نوجوانان داریم بیشتر برای راحتی و آرامش خودمونه تا برای تعالی و پیشرفت بچه ها.

3-یادمه تو مدرسه که بودیم یکی از معلم ها به این بچه های به اصطلاح تنبل (من که قبول ندارم) می گفت: درس نمی خونید، هیچ اشکالی نداره. مملکت سوپور هم لازم داره دیگه. (کنایه از این که شما بچه تنبل ها در آینده سوپور می شید. ای بدبخت ها ای بیچاره ها و ای ....). ولی راستش رو اگر بخواهید من هیچ کدوم از اون بچه هایی که به قول اساتید و معلمان تنبل بودند رو ندیدم که سوپور بشوند و  حتی خیلی از اونها به جایگاه های خوبی در اجتماع رسیده اند (مثال همین دوست بنده).

4-بعضی از دوستان فکر می کنند اگر یه مطلبی از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش بشه عین وحی منزل می مونه و بارها دیدم که افراد برای سندیت دادن به حرف هاشون می گویند به خدا خودم از تلویزیون شنیدم. حال اینکه این تلویزیون رو بسیاری از افراد مانند این رفیق محترم بنده اداره می کنند و سلیقه ها و نظرات شخصی و غیر کارشناسی و خیلی چیزهای دیگه در این تلویزیون تأثیر داره. (هر چند نباید بی انصاف بود و خودم اذعان می کنم که تعداد افراد شایسته در این صدا و سیما کم نیست و از همین جا دست تمام اون زحمت کشان رو می بوسم)

در آخر این نکته رو لازم می دونم یاد آوری کنم که خیلی از این بچه های به اصطلاح تنبل، نه تنها تنبل نیستند، بلکه از بسیاری از بچه های به اصطلاح زرنگ، زرنگ تر هم هستند. ولی این سیستم ارزیابی اشتباه ما (خودمون و سیستم آموزشی مان)، با برچست زدن به این بچه ها بسیاری از اونها رو از چرخه صحیح رشد و تعالی باز می داره. چقدر خوب می شد اگر یه سیستم ارزیابی وجود داشت که افراد رو با توجه به شایستگی هاشون می سنجید و نه با توجه به افکار استاندارد های سخت و خشک از پیش تعیین شده.

این هم برای تمام دوستان زرنگ من:

بسیاری از انسان های موفق در دنیا ساختار شکن بوده اند و اگر از چیزی خوششون نیومده نه تنها باهاش کنار نیودند و تحملش نکردند، بلکه اون جور که خواسته اند تغییر داده اند. (اینه رمز پیشرفت بشر، چون اگر همه بخواهند در اون ساختار های قبلی بمونند ما هیچ پیشرفتی نمی کردیم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 18:8  توسط Hamed Sarraf  | 

پروفسور مجید سمیعی جراح معروف مغز و اعصاب دو چیز جالب گفت.

اولیش درباره موفقیت بود و مهمترین دلیل موفقیت در یک کار.

گفت: مهمترین عاملی که باعث شده من اینقدر موفق باشم اینه که به شدت روی کارم تمرکز می کنم. تا حدی که در حین عمل حتی اسامی ابزار های کارمان هم یادم می رود. حتی اسم دستیارم فراموشم می شود. و به جاش تمام تمرکز من در اون نقطه تحت عمل است. چرا که وقتی روی چیزی تمرکز می کنید، مقدار بسیار زیادی خون در اون بخش از بدن مثلا چشم یا مغز شما (بسته به کاری که دارید می کنید) جمع می شود که بتونه فعالیت شما رو پوشش بده.

نکته دوم رو باز هم درباره موفقت گفت، اما درباره علت موفقیت ایرانی ها در عرصه های مختلف علوم.

دکتر سمیعی گفت:  ایرانی ها در تمام عرصه هایی که وارد می شوند حرف اول رو می زنند. دلیل این امر استعداد خدادادی خاصی که خدا به ما داده باشه نیست. خداوند تمام انسان ها رو مشابه هم آفریده و به همه توانایی های یکسانی داده است.

اما دلیل این برتری ایرانی ها و پیشرفت اونها بر می گردد به توع تربیت فرزندانمان.

دکتر سمیعی گفت که من در بسیاری از کشور های دنیا بوده ام و با دانشجویان و نخبگان اونها هم برخورد داشته ام. یک تفاوت فاحش بین نوع تربیت ما ایرانی ها و تربیت دیگر ملل وجود داره و اون اینه که ما از ابتدا فرزندانمان را چند بعدی تربیت می کنیم. در صورتی که در کشور های دیگر معمولا سعی نمیشه که بچه ها و فرزندان و دانشجویان در ابعاد مختلف به صورت موازی فعالیت کنند. بلکه در یک فیلد مشخص کار می کنند و خیلی وسعت دید ندارند.

برای اینکه متوجه بشید چند بعدی بودن ینی چه یه مثال هم می زنم.

جناب دکتر محمود حسابی ویالون، نی، پیانو و چند ساز دیگر رو در حد استادی می نواخته.

قرآن، بوستان و گلستان رو حفظ بوده.

در رشته های مختلف انسانی، پزشکی، مهندسی، علوم پایه و... تسلط داشته.

 

جمع بندی می کنم:

چند بعدی بودن خیلی خوبه و خیلی هم توصیه می شود. اما تمرکز در کارها رو فراموش نکنیم.

هواسمون باشه که این چند بعدی بودن باعث نشه که ما ناخواسته تمرکزمون رو از دست بدهیم.

 

حرف آخر اینکه: گر درخانه کس است........ یک حرف، بس است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 16:43  توسط Hamed Sarraf  | 

برای دوستانی که علاقه مند هستند

حل تشریحی آزمون های پارسه رو روی این بلاگ گذاشتم

http://hspieee.blogfa.com/

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 18:15  توسط Hamed Sarraf  | 

 

 به یاد مرحوم زنده یاد خسرو شکیبایی (روحش شاد)

سبز سبزم ریشه دارم

من درختی استوارم

سبز سبز ریشه دارم

در زمستان هم بهارم

شور و شوق شادیم را

از خدایم هدیه دارم

هر چه هستم هر چه باشم

چشمه ام پاکم زلالم

سبد سبد ستاره

از آسمون می باره

بارون داره می باره

بوی تو رو میاره

بیا بیا دوباره

چشام به انتظاره

تو قلب پاک گلدون

بهار خونه داره

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 0:20  توسط Hamed Sarraf  | 

 

گفتن این جمله اصلا برام راحت نیست. می خواستم بگم یکی از دلایلی که همیشه باعث می شد در زندگی موفق باشم. این بود که همیشه یه رقابت کاملا نا سالم بین من و یکی دو نفر بود. حتی شاید بدون اینکه خودشون بدونن. یکی از دستورات اخلاقی که من از بچگی بهش عمل می کردم این بود: ادب از که آموختی .... از بی ادبان.

بنابراین هر جایی که می بینم یکی کار بدی کرد و دیگران هم خوششون نیومد من هم به قولی از اون بی ادب یاد می گیرم که نباید مثلا فلان کار را کرد. من این کار را به خوبی یاد گرفتم و اجراش کردم.... ولی شاید یه جاهایی خوب نفهمیده باشمش.

من کلا به درس خوندم علاقه دارم و داشتم... ولی الان که بر می گردم به عقب و فکر می کنم... می بینم یکی از دلایلی که همیشه خوب درس می خودنم این بود که همیشه یکی تو خونه ما بود که اصلا درسش خوب نبود و به خاطر همین هم خیلی بهش سرکوفت می زدند. (البته الان نمی خواهم درباره صحیح یا غلط بودن این برخوردها صحبت کنم). بنابراین احتمالا یکی از انگیزه های درس خوندن در زندگی من همین درس نخوندن این فرد بود. که باعث می شد من یا برای بالاتر نشان دادن خودم در خونه یا در بسیاری از مواقع برای شاد کردن دل والدینم خوب درس بخونم. که مثلا بگم اصلا ناراحت نباشید حالا که فلانی خوب درس نمی خونه عوضش من دارم می ترکونم و از این حرفها.

ولی امروز که اون فرد دیگه در زندگی من همچین نقشی رو نداره و خوب خیلی از چیزهای دیگه هم اصلا نقش ندارند یه جورایی باید بگم که دچار فقدان انگیزه شدم و اصلا هدفی برای ادامه تحصیل ندارم. و این قضیه خیلی داره آزارم میده. چون وقتی هدفی برای حرکت نداری هر چی هم حرکت کنی احتمالابه هیچ جایی نمیرسی و این خیلی نگران کننده است.

خلاصه حامد این رو نوشتم تا اگر یه روزی برگشتی و این متن ها رو خوندی حواست رو جمع کنی که آیا کارهایی که داری می کنی اصالت داره یا نه به خاطر خیلی چیزهای دیگه و خیلی افراد دیگه داری یه سری کارها رو می کنی.

و البته هر وقت این اشتباهت رو فهمیدی با حداکثر سرعت مسیرت رو اصلاح کنی.

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 18:24  توسط Hamed Sarraf  | 

 توی این بلاگ یک عده از بهترین افرای که در وب تا حالا شناخته ام جمع شده اند و به حرف های بی سر و ته من گوش می کنند. این خیلی عالیه که همه ما می تونیم نظراتمون رو در کمال آزادی با دیگران به اشتراک بگذاریم. این از اون نعمتهاییه که شاید شکرش خیلی سخت باشه....

بگذریم از این حرفهای تکراری .........

چیزی که باعث شده الان یعنی زمانی که خودم اصلا انتظارش رو نداشتم به نوشتن وادار بشم چیز دیگه ایست.

الان که دارم این متن رو می نویسم، خیلی ناراحت هستم و با صدای بلند (البته با هدفون) دارم به موزیکی به اسم Desert Rose گوش می کنم. (همین الان یکی داخل اتاق شد که از بس درس خونده و هواسش به دور و برش نیست اونقدر بدنش بوی عرق گرفته که برای حس کردن این بو اصلا لازم نیست به شما نزدیک بشه و از همون دم در همه چیز کاملا مشهوده). چی داشتم می گفتم؟

آهان برای کسایی که نمی دونن من الان دارم کدوم آهنگ رو گوش می کنم، باید بگم که این آهنگ در فیلم پارتی پخش شد. فیلمی که من استثنائا شخصا برای دیدنش به سینما رفتم و خوب در حالی که انتظار نداشتم در لحظات اوج فیلم این موزیک با بهتزین کیفیت اون روز سینما ساویز کرج پخش شد.

گوش دادن به این آهنگ معمولا خون رو در رگهای من به جوش میاره. نمیدونم چطوری ولی خوب .... اینطوریه دیگه. شاید به خاطر خشمی باشه که در چهره هدیه تهرانی در فیلم وجود داشت. یه جورایی یه شوری رو در من ایجاد می کنه (البته یه شور تقریبا کاذب).

همه اینها رو، با اینکه دلم نمی خواست برای شما دوستان آشنا که زیاد می بینمتون و شما دوستانی که احتمالا هیچ وقت نمی بینمتون بگم، گفتم تا بدونید چقدر ناراحتم.

من در دفتر خاطراتم چیزهای مربوط و نامربوط زیادی یادداشت کردم. چیزهایی که حتی الان که هشت سال و اندی ازشون می گذره روم نمی شه بخونم و باورم نمی شه که من نوشته باشمشون. و چیزهایی وجود داره که الان از خوندنشون خنده ام می گیره و الان برام اصلا اهمیت ندارند (خصوصا عاملی که باعث شد این دفترچه رو تهیه کنم ). چیزهایی هم وجود داره که امروز با خوندنشون شگفت زده می شم و باورم نمیشه که من اینقدر عمیق فکر کرده باشم. (همه شما همین طوری هستید). ولی نوشتن این خاطرات یا هر چیزی که شما اسمش رو می گذارید بهترین اثری که داره اینه که می تونید بعدا برگردید و با خوندنشون خیلی چیزها یاد بگیرید. خصوصا اینکه خودتون رو بشناسید (هممونی که اگر دربارش از ما آزمون بگیریند که چقدر خودتون رو شناختید؟ احتمالا اکثر ما رد می شیم).

اینکه می تونی در یک دفترچه خاطرات اون چیزی که در دلته رو بنویسی، یه حس خوب به آدم میده. این حس که در این دوره سخت زندگی که برای ایجاد ارتباط با دیگران مجبوری در بسیاری از اوقات خودت نباشی یا اینکه در بهترین شرایط بخشی از چیزهایی که اهمیت زیادی برات داره رو مجیوری زیر پا بگذاری (هر چند خود این هم مزایایی داره). در این دوره می تونی با خودت تو دفترچه خاطراتت رو راست باشی ..... خودت باشی و فارغ از خجالت کشیدن های مختلف حرف دلت رو بزنی و به اشتباهاتت اعتراف کنی هرچند خیلی سخت باشه ..................................................................

ولی خوب این نعمت بزرگ ارتباط با دیگران که انسان رو در خیلی از جهات برتری داده .... این محدودیت رو هم داره که نتونی در خیلی از جاها رو راست باشی.

حرف دلم اینه که خیلی وقتها مشکلاتی داری که با اینکه حلش از دست دیگران و دوستان خارج نیست ولی به خاطر خیلی از محدودیت ها و البته تجربه های ناموفق و دردناک قبلی مجبوری درد دلت رو برای خودت نگه داری و تو دل خودت نگه داری و در بسیاری از موارد حتی سنگ صبور هم نداری (خوش به حال اونها که سنگ صبورشون خداست).

اگر یکی از این حالات خوشگل و روحانی گیرتون اومد یاد ما (من وهمه جوونها) هم باشید.

خدایا الان دارم با یک دست تایپ می کنم یه دستم زیر چونمه و یه جورایی مثلا دارم فکر می کنم ولی خودت بهتر میدونی که این قیافه ها دیگه کهنه شده و فایده ای نداره.

هر چی فکر کردم چیزی بهتر از این پیدا نکردم:

وِمِنْهُم مَّن يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ

 

شکرش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 13:59  توسط Hamed Sarraf  | 

 

    آیا لازمه برای فتح یک کشور به اون کشور لشکرکشی کرد؟

    کره و چین بدون لشکرکشی، خیابون جمهوری ما را فتح کرده اند!!!

    چطور یک ملت چیزی که ممکنه حتی براشون مضر هم باشه رو با آغوش باز می پذیرند؟

    مردم نیازهایی دارند. اگر ما بتونیم نیازهای اونها رو برآورده کنیم، ما رو با آغوش باز خواهند پذیرفت، حتی اگر با اونها دشمنی خونی داشته باشیم. (نمونه ای از این مورد رو می تونید در فروش بالای نوشابه های پپسی در سراسر خاورمیانه ببینید).

    سوال:

    چطور میشه با کمترین زحمت قلب یک انسان رو فتح کرد؟

    جواب این سوال حداقل برای چهار گروه جالبه:

    1-اونهایی که تو فکر ازدواج هستند

    2-اونهایی که به دنبال تفریح سرگرمی در ارتباط با جنس مخالف هستند.

    3-اونهایی که می خواهند خدمات، کالا، تکنولوژی به دیگران ارئه دهند.

    4-اونهایی که خیلی بالاتر از اینها به انسان نگاه می کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 18:12  توسط Hamed Sarraf  | 

پشت در ننداختی ننه

با خوب و بدم ساختی ننه

سرم رو بگیر تو دامنت

قربون بوی پیرهنت

قربون بوی پیرهنت

قربون بوی پیرهنت

دنیا رو می خواستی برام

عمرت و گذاشتی به پام

عشق تو فقط زیارت

نماز بود و عبادت

نماز بود و عبادت

حرف و حدیثت منم

عاشق گیست منم

سفید مثل برفه

راس راسی خیلی حرفه

راس راسی خیلی حرفه

پشت در ننداختی ننه

با خوب و بدم ساختی ننه

سرم رو بگیر تو دامنت

قربون بوی پیرهنت

قربون بوی پیرهنت

قربون بوی پیرهنت

به انتظار دیدنم نشستی

چفت در و به عشق من نبستی

نشستی هی خدا خدا می کنی

اسم منو همش صدا می کنه

دنیا رو می خواستی برام

عمرت و گذاشتی به پام

عشق تو فقط زیارت

نماز بود و عبادت

نماز بود و عبادت

حرف و حدیثت منم

عاشق گیست منم

سفید مثل برفه

راس راسی خیلی حرفه

راس راسی خیلی حرفه

دل ناگرونم تویی

آروم جونم تویی

دل ناگرونت منم

آروم جونت منم

دل ناگرونم تویی

آروم جونم تویی

دل ناگرونت منم

آروم جونت منم

دنیا رو می خواستی برام

عمرت و گذاشتی به پام

عشق تو فقط زیارت

نماز بود و عبادت

نماز بود و عبادت

حرف و حدیثت منم

عاشق گیست منم

سفید مثل برفه

راس راسی خیلی حرفه

راس راسی خیلی حرفه

پشت در ننداختی ننه

با خوب و بدم ساختی ننه

سرم رو بگیر تو دامنت

قربون بوی پیرهنت

قربون بوی پیرهنت

و قربون بوی پیرهنت

به انتظار دیدنم نشستی

چفت در و به عشق من نبستی

نشستی هی خدا خدا می کنی

اسم منو همش صدا می کنه

دنیا رو می خواستی برام

عمرت و گذاشتی به پام

عشق تو فقط زیارت

نماز بود و عبادت

نماز بود و عبادت

حرف و حدیثت منم

عاشق گیست منم

سفید مثل برفه

راس راسی خیلی حرفه

راس راسی خیلی حرفه

 

ترانه : ننه شعر : مسعود فردمنش آهنگساز : صادق نوجوكي آلبوم : بتو مي انديشم خواننده : معين
+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 18:58  توسط Hamed Sarraf  | 

 

برای ما آدم ها خیلی وقتها اتفاقات بدی رخ میده که همیشه ازشون فراری هستیم. ولی خوب به هر حال خیلی از اونها برای ما اتفاق می افته.

ما این اتفاقات بد رو به عنوان تحدیدی برای موقعیتمون، تحدیدی برای شهرتمون، یا تحدیدی برای آینده مون در نظر می گیریم.

در عالم یه اصلی وجود داره و اون هم اینه که نمی دونم از کجا و چطوری و چه جوری ولی کائنات معمولا بهینه ترین و بهترین ها رو برای خودش انتخاب می کنه. و یه جور اصل تطبیق پذیری وجود داره به عنوان مثال خیلی از حیوانات بودند که سالها قبل در دریا زندگی می کردند ولی حالا در خشکی هستند.

خوب اگر ما خودمون رو یکی از موجودات عالم درنظر بگیریم خیلی از این کائنات جدا نیستیم، پس باید یه جوری اون بهینه شدن یا اون انتخاب برتر برای ما هم رخ بده.. درست نمی گم؛ ولی چرا رخ نمیده؟

واقعیت اینه که رخ میده ولی ما بهش توجه نمی کنیم و ازش فرار می کنیم. یکی از نشانه هاش همین به قول خودمون اتفاقات بد (تحدیدات) توی زندگیه. این تحدید ها اگر از خارج (یعنی بدون تاثیر ما در اونها) ایجاد شده باشند احتمالا همون اتفاق خوبه هستند. چون در ورای هر تحدیدی یه فرصتی وجود داره. کافیه اون فرصت رو پیدا کنیم و اون تحدید رو از سر بگذرونیم. یا اینکه دربسیاری از مواقع ما در روند دست و پنجه نرم کردن با اون تحدید، فرصت های جدیدی برامون آشکار میشه.

ما ایرانی ها یه ضرب المثل داریم که میگه: «هر چه از دوست رسد نیکو است». پس اگر هیچ کدوم از حرف های بالا رو قبول ندارید. حداقل باور کنید که خدا هیچ وقت برای بنده اش بد نمی خواهد.

همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 13:58  توسط Hamed Sarraf  |